میزگرد فلسفه شناسی (2)/ فلسفه های مضاف
22 بازدید
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : معرفت فلسفی ) پاییز و زمستان 1382 - شماره 1 و 2 )(20 صفحه - از 117 تا 136)
تعداد شرکت کننده : 0

معرفت فلسفی: در جلسه پیش، درباره «چیستی» فلسفه سخن گفتیم. تعریف‏های گوناگون فلسفه را از نظر گذراندیم؛ تعریف‏هایی که فیلسوفان غربی و اسلامی و حتی شرقی از روزگار ارسطو و افلاطون، تا امروز پیش کشیده‏اند. سرانجام به این نتیجه رسیدیم که برای راه یافتن به تعریفی دقیق از فلسفه، نخست ناگزیریم محدوده کاربرد آن را تبیین کنیم. پیش از این کار، تعریف فلسفه ممکن نیست؛ یعنی نمی‏توان تعریفی به دست داد که همه کاربردهای فلسفه را در برگیرد. این گوناگونی کاربردها و معانی، بیشتر، آن‏گاه خود می‏نماید که فلسفه‏های مضاف را نیز در قلمرو فلسفه بگنجانیم. اینک، در پی بحث گذشته، می‏خواهیم بیشتر درباره فلسفه‏های مضاف گفت‏وگو کنیم و از میهمانان گرامی بخواهیم که رابطه فلسفه‏های مضاف را با فلسفه‏های مطلق ـ به معنای فلسفه اولی ـ باز نمایند. در جلسه پیش، حضرات اساتید فرمودند که فلسفه‏های مضاف بر دو گونه‏اند: یکی فلسفه بعدالعلم و دیگر، قبل العلم. ما، در این جلسه بیشتر در پی

فلسفه قبل‏العلم هستیم. حال، تقاضامندیم که از رابطه فلسفه‏های مضاف و فلسفه اولی سخن بگویید و قدری بیشتر توضیح بفرمایید که چه رابطه‏ای در اینجا هست و آیا می‏توانیم بگوییم که فلسفه اولی مبنای فلسفه‏های مضاف است و فلسفه‏های مضاف، با توجه به موضوع خود، از اصولی استفاده می‏کنند که در فلسفه اولی اثبات می‏شوند؟

استاد مصباح: نخست اجازه دهید در این‏باره که گفتید: «فلسفه‏های مضاف بر دو دسته‏اند: فلسفه‏های قبل‏العلم و فلسفه‏های بعدالعلم» نکته‏ای را یادآوری کنم. آنچه بنده گفتم، ویژه فلسفه‏های مضاف نیست. گاه یک سلسله مسائل را به بررسی می‏گذاریم که نیازمند علوم و روش‏های علوم ـ و معمولا روش تجربی ـ نیستند. این مسائل و مباحث بر جای خود استوارند، چه علم در میان باشد و چه نباشد، و چه مسائل علم اثبات شده باشند و چه نشده باشند. این فلسفه‏ها را «قبل العلم» می‏گویند. مسائل متافیزیکی عمدتا این‏گونه‏اند؛ مانند بحث درباره هستی، وحدت، کثرت، واجب، و ممکن تا برسد به الهیّات به معنای اخص. این‏ها فلسفه قبل العلم‏اند؛ مانند قضایای پیشینی کانت؛ یعنی قضایای پیش از تجربه. چنین قضایایی مبتنی و متوقّف بر علم نیستند. چه علم باشد و چه نباشد، این فلسفه‏ها هستند و مطرحند. روش آن‏ها نیز تجربی نیست؛ تعقّلی است. از این‏رو است که می‏گوییم کاملا از علم مستقل‏اند.

اما دسته‏ای دیگر از مسائل فلسفی نیز هستند که چنین نیستند. نخست، علم به میدان می‏آید و موضوع و مسائلی را اثبات می‏کند و بررسی‏های علمی را صورت می‏بخشد و آن‏گاه نوبت به فلسفه می‏رسد که به تحلیل عقلی آن بپردازد. این فلسفه‏ها را «فلسفه بعدالعلم» می‏گویند. این چنین فلسفه‏ای در گذشته بوده و امروزه نیز هست. علم در روزگار گذشته ـ با آن کمبودهایی که داشت ـ مسائلی را اثبات می‏کرد و فرضیه‏هایی را ـ غلط یا درست ـ پدید می‏آورد. فیلسوفان نیز بر اساس آن داده‏ها و فرضیّه‏ها، مسائلی را مطرح می‏ساختند و با روش تعقّلی آن‏ها را بررسی می‏کردند. به عنوان مثال، وجود افلاک، از مسلّمات علم طبیعی و فلکیّات قدیم است. البته درباره آن‏ها اختلاف‏هایی داشته‏اند، مثلا این که آیا نُه فلک اصلی هست یا بیشتر و یا شمار فلک‏های فرعی چند است. این‏گونه اختلاف‏ها کمابیش وجود داشته‏اند؛ امّا اصل افلاک، یکی از مسلّمات علم طبیعی قدیم بوده و بحثی بر سر آن نداشته‏اند. فیلسوفان این فرضیّه‏ها و داده‏های

طبیعیّات و فلکیّات را می‏پذیرفتند و سپس مسئله‏ای می‏ساختند که مثلا اگر افلاک این‏گونه باشند که فلکیّه می‏گویند ـ یعنی اجسامی بسیط و قدیم و غیرقابل خرق و التیام و... باشند ـ چه جایگاهی در سلسله اسباب و علل دارند. بدین‏سان، فیلسوفان از داده‏های علم، مسئله‏هایی پدید می‏آوردند و با روش تعقّلی به آن‏ها پاسخ می‏دادند. البتّه در آن روزگار، فلکیّات و طبیعیّات را علم نمی‏نامیدند، بلکه «فلسفه طبیعی» و «فلسفه فلکی» و گاه «صناعت فلکیّات» می‏نامیدند. پاسخی که به این مسئله دادند و تقریبا همه فیلسوفان نیز آن را پذیرفتند، این بود که اگر نُه فلک داشته باشیم، ناگزیر باید به ده عقل قائل شویم. پس، مسئله عقول عشره، یک مسئله فلسفی بعدالعلم است؛ یعنی چنین نبوده که فیلسوفان، عقول عشره را ابتدائا و با روش تعقّلی ثابت کرده باشند، بلکه نخست، طبیعیّات و فلکیّات، با روش‏های خود، افلاک تسعه را ـ درست یا نادرست ـ اثبات کردند و فرضیّه‏ای پدید آوردند و سپس فیلسوفان به میدان آمدند و بر اساس این فرضیّه، نظام عالم را بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که بنابر این فرض، باید ده عقل ـ یعنی ده موجود مجرّد تام ـ داشته باشیم.

در روزگار ما نیز علوم جدید فرضیّه‏هایی پدید می‏آورند. از این فرضیّه‏ها مسائلی برای عقل بشر برمی‏آیند که از گذر روش علمی بررسی‏پذیر نیستند و نیازمندِ روش تعقّلی‏اند؛ مثلا در عصر اخیر، چند مفهوم در فیزیک پیدا شده است که پیش‏تر نبوده است. نخست، مفهوم نیرو پیدا شد و سپس انرژی و اخیرا مفهوم میدان. خاستگاه این مفاهیم، فیزیک است. در طبیعیّات قدیم خبری از آن‏ها نبود. البتّه «قوّه»، فی‏الجمله، به عنوان یک عرض در برابر جواهر، در طبیعیّات قدیم مطرح بود. به هر حال، آنچه در فیزیک، «نیرو» نامیده می‏شود، مسائلی درباره‏اش پدید آمده است که آن‏ها را تنها می‏توان در فلسفه کاوید. روش‏های تجربی نمی‏توانند این مسائل را حل کنند؛ مسائلی مانند این که اصلا حقیقت انرژی یا نیرو چیست، آیا شکل دیگری از ماده است یا ماهیت مستقلی دارد، و تبدیل آن‏ها به یکدیگر چگونه قابل تفسیر است. هیچ‏یک از علوم تجربی توانایی پاسخگویی به این مسائل را با روش تجربی ندارد. فرضیّه‏ای در فیزیک مطرح است که «مقدار معیّنی از مادّه، به مقداری معیّن از انرژی تبدیل می‏شود.»1 اگر این فرضیه را یقینی فرض کنیم، فیزیک یا هر علم تجربی دیگری، نمی‏تواند به این نتیجه برسد که چون ... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی